X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 6 خرداد‌ماه سال 1388

۴۰

خونه اول خواهرم اینا رو خیلی دوست داشتم همینجور که الان دارم! هنوز وقتی از اون کوچه رد میشم پرده گلبهی اتاق خوابشون که ندا گذاشت برای صاحبخونه جدید منو می بره به یه وادی دیگه...یادش بخیر...اونجا خواب آرومتر...کتاب خوندن معنادارتر اصلا بیهوده چرخیدنش هم قشنگ بود! نمیدونم چرا حتی با در و دیوار اونجا هم اخت بودم!نمی دونم...شاید به خاطر اون پنجره بود...پنجره ای که میدیدم خواهرم بعد از رفتن همسرش یا من یا مامان پشت اون برامون دست تکون میداد تا از خم کوچه محو بشیم...و من توی فرداها خودمو می دیدم کنار یه پنجره ای که شبیه اون بود!

خونه خودمونو خیلی دوست دارم...خودم خواستم که اونجا کلبه کوچیکمون نشه...اما دلم پنجره میخواد...پنجره هایی که رو به هیچ مسیری باز نشه و معنای انتظارو نتونه هجی کنه و لذت چشم به راه دوختن رو نتونه بهت بده پنجره نیست که یه شیشه ی معمولیه... 

آره...