X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1389

سومین سال...

سه سال گذشت...سه سال برای مایی که به همین میزان در انتظار چنین روزی بودیم...سه سال با خوبی و بدی روزگار که باعث شده بود خوبی و بدی های اخلاق و رفتاری به ما هدیه کنه کنار هم نفس کشیدیم...زیر یه سقف...روی یه تخت...با لیوان هم آب خوردیم...با قاشق هم غذا...با خنده ی هم یادمون رفت چه زجرهایی کشیدیم...با یه سرفه و سردرد هم، هر چی از این دنیای کثیف میخواستیم لای یه دستمال می بستیم و مینداختیم توی سطل آشغال تا خدا فقط وجودمونو برای هم حفظ کنه...

توی این سه سال من و تو خیلی بزرگ شدیم...تو موهای سرت ریخت...من قلبم ریخت و ریزششو توی خیلی از لحظه های تنهاییم حس میکنم...من نگاهم تغییر کردم...من قد کشیدم توی این جنگل تاریک انسانی...تو سرت بالا رفت بین همه گرگهایی که دلشون میخواد اونایی که مثل خودشون نیستن رو بدرن...

توی این سه سال خیلی چیزا یاد گرفتیم...با هم حرف به حرف این واژه مقدس رو هجی کردیم و هی دورش زدیم...زندگی بود...یه زندگی واقعا واقعی...چه روزایی که بالشمون خیس اشکهایی بود که کسی جز خودمون نفهمید...که نمی فهمه...چه روزایی که فکمون درد میگرفت از خنده هایی که خدا نصیبمون کرد...اما این وسط یه چیزی رو خوب یاد گرفتیم...دیگه غصه داشتن و نداشتن رو نمی خوریم...همدیگه رو داریم...همین به دنیایی بسه... 

خیلی ها...خیلی ها طعم عاشقانه ی ما برایشان گس است...خب باشد! خیلی ها به جای خوش آمدنشان حرص میخورند...خب بخورند! خیلی ها آنی که باید باشند نیستند...خب نباشند...ما همانیم که هستیم و می مانیم همان که بودیم... 

مامان و بابای گلم و خواهری عزیزم بازم با هدیه هاشون شرمندمون کردن...حتی زودتر از موعد...و عزیزم...ممنونم از تو که بزرگترین هدیه ای...و همه چیز برایم از سیاهی به سفیدی می تواند به در آید به خاطر تو...