X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 28 شهریور‌ماه سال 1387

۲۶

ماه رمضان... 

همیشه اونقدر دوستش دارم که نفسم در سینه حبس میشه... 

امسال اما نمی دونم چرا از لحظه هاش بیشتر لذت می برم...شاید به خاطر بیماری هایی باشه که طی یک ماه گذشته دچارش شدم...شاید... 

صبح ساعت ۴ و ۳۵ دقیقه با آلارم ملایم موبایل بیدار میشم...اولین کار اینه که آقای همسرو تکون بدم تا چشماشو باز کنه...می دوم توی آشپزخونه و در همین حین مرتب داد می زنم که : عزیزم،همسر،بلند شو دیگه دیر میشه ها...پاشو...و مردی رو می بینم با چشمهایی خواب آلود که لبخندو به لبام هدیه می کنه... 

غذاهای آماده شده از دیشبو میذارم توی مایکروفر و منتظر می مونم تا ۵تا بوق بزنه و این یعنی گرم شده! همزمان کتری رو تا نیمه پر می کنم برای چای دارچین! توی این ماه مبارک خواستیم زمینی باشیم و میز آشپزخونه جمع شده و تکیه داده به دیوار...سفره کوچیک دونفرمونو میندازم و دلستر و نوشابه و میوه و سبزی هم اگه باشه با بقیه ی وسایل می چینم...حالا آماده ی غذاخوردنیم...مثل همیشه اشتهام کمه اما چون در طول روز بدرقم ضعف می کنم می خورم!به زور!بعد از نماز به سرعت برق و باد می خوابیم! ساعت ۷ و نیم آقای همسر باید بیدار بشن و برن سرکار...اما توی این ماه رمضون زودتر از ۸ و نیم نرفتن! وقتی آقا راهی میشن دوباره می خوابم این جزو عادتهای قبلیم نبوده و فقط و فقط مختصه ماه رمضانه! تا حدود ۱۰ ونیم می خوابم...بعدشم که زندگی ادامه دارد دیگه...عصر آقای همسر میان و دم دمای افطار سفره ای میندازیم جلوی تی وی محبوب و با آش یا سوپی که هر روز درست می کنم از روزه بودن خارج میشیم...شام و افطاری گذاشتن کار بعدی بنده هست! بین سریالها هم به اولی و سومی بسنده می کنیم هر چند که چنگی که به دل نمی زنن هیچ حال به هم زن هم هستن! هر سال دریغ از پارسال رو با خودمون هر شب می خونیم! و حسرت می خوریم! گفتم حسرت ! هر شب موقع این سریال ساعت ۱۰ شب هی حسرت خونمان بالا می رود و هی دلمان می سوزد! اول از اینکه چقدر یک مادرشوهر عروسش را دوست دارد که به خاطرش به برزخ هم می رود و آن عروس هم عجب روحانیست که مادرشوهر را به فیوضات عالیه رسانیده...هی دلمان می سوزد برای معصومه که بنده ی خدا خیری از ماه عسلش ندید و جوونمرگ شد...هی دلمان کباب می شود برای مسعود که گیر بدی کرده و ثانیه ای بعد دلمان هلاک می شود برای فریده که گناهش چیست...آنهم با اشکهای معصومانه ای که می ریزد و دل سنگ را هم آب می کند!باز دلمان می سوزد برای اینکه نرجس خانوم وکیل است و ما هنوز نشده ایم! بعد که سریال تمام میشود اعصابمان خورد می شود از اینهمه دل سوزی و حسرت...نتیجه این می شود که تصمیم می گیریم سرمان را به یه کاری گرم کنیم...اما در این ماه فقط خوردن است که می چسبد...آنهم خوردن انواع آب زرشک و آلبالو و لواشک و آلوچه که در طول روز مستمرا تهیه می کنیم...ساعت ۱۲ و نیم می شود و دوباره باید سریال را از اول ببینیم...: ۴و نیم بیدار می شوم و آقای همسر را بیدار... 

اوووووه...