زیباترین مستند جهان زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 دی ماه سال 1388

تمام شد... 

دغدغه های تو را میگویم...دلمویه های غریبانه و تنهای خودم را... 

به ظاهر نباید این قدر سخت میبود...به ظاهر تو باید از یکسال پیش تلاش میکردی...این را خیلی ها میگویند ...اما فقط من می دانستم که تو ، با همه ی شاد بودنهای همیشگی ات...با همه ی شوخ طبعی های دائمی ات...با همه ی خودت...چقدر می جنگی با ساعت...با زمان...با وقت...که بتوانی...که مثل همیشه بهترین را رو کنی...در وقتهایی که نداشتی! و فقط من می فهمیدم که چقدر باید «باشم» و الان، یعنی طی این چندین ماه ، وقت همسر بودن است...وقت این است که «خواستن»ها رنگ ببازد...وقت این است که نرنجم اگر به خاطر ذهن شلوغت صدایت بالا برود...که...هزار و یک چیز...و چقدر به خودم گفتم باید نقش همراه بودن را در این مرحله ایفا کنی که دیگر بعد از آن هر چه کنی وظیفه است...و سعی کردم...نمی دانم چقدر موفق بودم...نمیدانم چقدر توانستم باشم...فقط می دانم که از روز اولی که سند با هم شدن ما در گرو قبولی تو بود ، همه زن بودنم را گذاشتم به پای مرد شدن تو...دیگر دور خودم را خط کشیدم...دور منی را که تمامش میل به پیشرفت بود...یک آدم نمی تواند به جای دو نفر زندگی کند...به جای دو نفر دغدغه داشته باشد و به جای دو نفر فکر کند...من تازه می توانم خودم باشم...وقتی تو یک پله بالاتر رفته ای و من حالا افتخار میکنم که بانوی توام...مثل همان روز اول که پسرک دانشجویی بودی و من همه جا داد می زدم که بهترینی...هنوز هم اعتقادم همین است و چه خوشبختم که ایمانم متزلزل نشده... 

شاید خیلی ها - که می رنجم از حرفهاشان - به گمانشان من در آرزوی رسیدن به چیزی نیستم که اسمش قله باشد...شاید خیال کنند من برای خودم و لحظه هایم هدفی ندارم...اما حالا اگر هم ندانند که من چه کشیدم در این ۲ سال و نیم ، مهم نیست...من با تو فارغ شدم...از همه چیز..و خوشحالم... 

 

همسرترین... 

حضرت نفسهای عاشقانه و بغض های عارفانه ... 

با تمام خودم برای موفقیتت خوشحالم و جشن میگیرم شادی بزرگمان را... 

یکشنبه 20 دی ماه سال 1388

سلام من... 

سلام ما... 

سلام شعرهای خفته بر سر انگشتان قلم 

بستر سپید کاغذ با  تن واژه هایم غریبی میکند 

باید به فکر دفترچه های جدیدی باشم 

که اندام احساسم را خدشه دار نکنند 

باید به فکر خودم باشم 

و به قریحه ای بیندیشم 

که در قریه ی وجودم زندگی میکرد 

یک روزی... 

یکشنبه 18 مرداد ماه سال 1388

ویار دارم...دلم یه سیر گذشته میخواد و دو مثقال بچگی! از اینکه به بعضیا نگاه کنم استفراغم میگیره...هیچ وقت این قدر دل و روده ام بازی در نیاورده بود...شکمم هی بزرگ میشه...توی اون جنین کینه داره رشد میکنه...میترسم از ۹ ماه دیگه که به دنیا بیاد!  

------------------------------------- 

 

داشتم خودمو مرور میکردم...هی رسیدم سر خط...هی سُر خوردم ته خط! هی نگاه کردم این خطو...چه پیچ و تابی! شاید هیچ کسی ، آره هیچ کسی نمی تونه بفهمه نغمه منرو...حتی اگه کل کتابای موسیقی عالم رو بخونه حالیش نمیشه! آخ که چقدر بعضی وقتا نفهم بودن خوبه! 

 

-------------------------------------- 

 

سعی میکنم...از آشپزخونه تا اتاق خواب! نه ۷ بار بلکه خیلی بیشتر! اما صفایی نمی برم جز وقتی که صدای زنگ میاد...! زنگی که تازه عوض شده...یه عشق تنها آدمی که همیشه پشت دره... 

--------------------------------------  

کلی دلم میخواد بنویسم...کلی حرف دارم...اما یه عادت بد اومده و شده همخونه وجودم...لونه کرده توی همه سلولام...نمیذاره بگم...مهر خفقون رو میزنه روی دهنم...آخ چقدر حس بدیه حرف داشتن و نگفتن...نه دکتر ، همیشه هم حرفای نگفتنی سرمایه ی دل نیستن! 

 

-------------------------------------- 

 

بدم میاد از آدمایی که اتیکت براشون مهمه! از آدمایی که یه چیزای عامه پسند رو دوست دارن...از آدمایی که کلیشه ها نقش زیادی توی زندگیشون داره...از آدمایی که خیلی سطحی دوستت میدارن و خیلی سطحی ازت بدشون میاد...اما در مقابل...آی خوشم میاد از اونایی که چیزای خاص  دلشونو می لرزونه...چیزایی که توی دکان هیچ عطاری پیدا نمیشه... 

چقدر این روزا مسافت بد اومدن و خوب اومدنم کم شده! و من چقدر غمگین میشم! 

 

پنجشنبه 8 مرداد ماه سال 1388

گاهی اوقات حکایت زندگی جمع کردن برگهای سبزیه که با عشق روزی بذرشون رو کاشته بودی اما حالا در شوق پاییز اونها رو تند تند می ریزی توی سطل آشغال!   

لحظه ها همیشه اونجور که تو مایلی بهت نگاه نمیکنن مهم اینه که تو چه جوری ببینیشون! روزمره حرف اول و آخر این روزای منه...روزمرگی برای دخترک تخس ته تغاری که همیشه خدا هر چی دوست داشت براش آماده میشد واژه قشنگی نیست...دست و پا زدن توی تکرار برای دخترک مغرور همیشه با حواسی که دوست داشت اسمش حواس پرت باشه دوست داشتنی نیست... 

دفترچه خدا این روزا پره از اسم من! اینو خوب میدونم...دیگه اینقدر باهاش حرف زدم که فکر نکنم جای خالی مونده باشه...اما حرفام - تو فک کن دعاهام! - بدجوری یه طرفه شده...یه زمانی بود واژه از دهنم در نیومده ملائک شنل سبز موفقیتم رو تنم میکردن اما حالا...خدا جون...حتی ریزریزترین خواسته های منم دوست نداری بگی : اجابت!ها؟! چرا؟ بد بودنم که برای خودم مسجله...اما خودمونیم بین این همه بنده ای که درست کردی فقط منم که از همه بدترم؟! آخه بی معرفت...ما که با هم دوستیم...این رواست؟ خب دلم میگیره...چند روز اومدم باهات قهر کنم بدجور جوابمو دادی...آخه چیکار کنم که دل صاحب مردم یکم فقط یه ریزه آروم بگیره که تو دونستی که ازت ناراحتم ها!؟ حکایت بدیه ها...هر چی زحمت بکشی می زنن زیر گوشت...هر چی محبت کنی انگار نکردی...ای خدا...اینا به کنار...دم به دقیقه...بی خیال! خودت میدونی دیگه! اگه خدا هم نبودی از بس برات گفتم همه رو فوت آب میشدی!حیف که دوستت دارم... 

هر کاری هم بکنی...هر کاری هم بکنی...دلم خوشه به مادر و پدر و خواهری که دارم و همسری که مهربونترینن...که فداکارترینن...که ... بگذریم...

چهارشنبه 24 تیر ماه سال 1388

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز هم دست های حاضرین بالا رفت. این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.

دوشنبه 15 تیر ماه سال 1388

این روزا یه چیزای کوچیکی باعث میشه بهونه ای به دست بیاری برای خندیدن که جای خنده داره! این روزا چیزای پیش پا افتاده ای می تونه ذهن تو رو از درگیری بزرگی که مغزت و از همه مهمتر روحت برای خودش داره ، بیرون بکشه که عجیبه...این روزا حتی ترسیدن از یه سگ پشمالوی کوچولو که به پاهاش کفش با خلخال بستن هم می تونه بامزه باشه...این روزا دیگه به مردمی که اعصابمو خورد میکنن توی خیابون فحش نمیدم(البته توی دلم!)...این روزا وقت کمتری برای تجربه کردن آشپزی های جدید میذارم...این روزا بیشتر پای نتم...این روزا از باشگاه رفتن اونقدر لذت نمی برم مثل روزای اولش ، به حدی که فشارم می افته و قندم افت پیدا میکنه و چشمام سیاهی میره و نفسم به شماره می افته...این روزا به خاطر عمل دست مامان خیلی وقتا دختر خونه شدم و سعی کردم یه ذره برای عزیز دلم زحمت بکشم... 

این روزا با روزای قبل من خیلی فرق میکنه...این روزا غریبه نیست ولی غریبه ها زیاد شدن...اونایی که عکسشون ، چهرشون رو میشناسم اما دلاشون و اعمالشون یه فرسنگ با اونی که یه ماه پیش ازشون توی ذهن داشتم فرق داره...  

این روزا فقط دلخوش به دعاهای از ته قلب مامان و بابا هستم برای آینده ای که نمی دونم چه رنگیه...

این روزا همه غم می خورن...ما هم همینطور...

چهارشنبه 3 تیر ماه سال 1388

چقدر برایت غصه می خورم این روزها...آنقدر که غصه تو را میخورم یادم میرود خودم را...شخصیتم را...اشکهایم را که به خاطر غرورم ریختم... 

چقدر در وصفت نوشته ام خدا داند...ولی این روزها که می بینم همه نامت را در بوق و کرنا کرده اند و از سیاهی هایی که در خانه ات اتفاق می افتد می گویند بغضی کال روز به روز بیشتر توی گلویم جمع میشود...من تو را اینگونه ندیده بودم که عکسها نشان میدهد...من تو را اینگونه نشناخته بودم که خبرها میگوید...من تو را اینگونه نمی خواستم...اینگونه که خیال میکنم-نه-خیال نیست،با تمام وجودم احساس میکنم که ضعیف شده ای...که تمام اندامت درد میکند...که آبرویت که برایش جان می دادم دارد می ریزد...که هزار و یک چیز دیگر که لحظه لحظه این زمان های مرا ساخته... 

گفته بودم نام تو از نان شب هم محترمتر بود...گفته بودم که گلایه ای اگر بود به خاطر تو زبانها برایش الکن...گفته بودم خیلی چیزها را...و حالا تو را می بینم و خودم را و خیلی ها که مثل منند... 

من دلم می گیرد حتی بیشتر از یک ابر...من غمگین می شوم وقتی همه خوشحالند که در خانه تو تفرقه ایجاد شده..خوشحالند...و این شادی مرا رنج میدهد... 

من در عشق به تو به دوگانگی رسیده ام...من تو را میخواهم اما فقط تو را... 

ایران من...

پنجشنبه 28 خرداد ماه سال 1388

چقدر این روزها این شعر قیصر ورد زبانم شده...چقدر می فهممش ،بیشتر! چقدر حالم بد است...چقدر ایرانم را دوست دارم و چقدر از من دورش کرده اند...چقدر گریه میکنم و چقدر غصه می خورم...چقدر سکوت میکنم و چقدر در خانه می مانم...چقدر...چقدر حرفهایم کم شده...چقدر عوض شده ام... 

 

دردهای من  

جامه نیستند 

تا ز تن در آورم 

چامه و چکامه نیستند 

تا به رشته ی سخن درآورم 

دردهای من نگفتنی 

دردهای من نهفتنیست... 

دردهای من  

گرچه دردهای زمانه نیست 

درد مردم زمانه است... 

 

یکشنبه 10 خرداد ماه سال 1388

رای دادن یا ندادن؟ مساله این است!  

بچه بودم...خیلی بچه تر از اون که بخوام بفهمم سیاست پدر و مادر داره یا نه! بابا بهمون یاد داد که اسم این مملکت مثل نون توی سفره حرمت داره...همون سفره ای که باید با احترام میذاشتیمش زمین یا روی میز و اگه احیانا از دستمون می افتاد بسم ا..هی ضمیمش میکردیم!آره...بهمون یاد داده شد که انقلاب با از دست دادن پدر و مادرهای بچه هایی مثل ما به وجود اومده...عکسایی که بابا از درگیریهای اون زمانها گرفته بود منو چسبونده بود به این اسم...این پرچم...و من بارها و بارها و بارها نگاه میکردمشون و هی می پرسیدم...هی تکراری...و دوست داشتم جوابهایی رو که قبلا شنیده بودم باز بشنوم...توی مدرسه روزنامه دیواری درست میکردم و به عکس خیلی از شخصیتها حساس بودم و در راس اونا رو قرار میدادم... 

گذشت... 

دانشگاه خیلی چیزا رو عوض میکنه...صندلیهای سفید کلاسامون اندیشه های سیاه شده ای رو در پشت خودشون پنهان کرده بودن...افکاری که شاید با عقایدی که از بچگی بهشون ایمان آورده بودم در تناقض بودن ولی نمی تونستن منو از اونها دور کنن...کشمکش عجیبی بود ولی همون اسمی که حرمت داره همیشه توی جدالهای منطقی و عقلانی من پیروز میشد... 

دوران دانشجویی بدی داشتم... 

شاگرد اول همیشگی دوران مدرسه...ترم اول از درس زده شد...به خاطر سیستم مسخره آموزشی...از هر چی کتاب درسیه بیزار شد...اما فایده ای نداشت...گاهی با خودش میگفت کاش بین بد و خوب می تونست تشخیص درست بده و بین مجادله رشته و دانشگاه ،با رتبه خوبی که داشت می رفت و توی کلاسای دانشگاه پنجاه تومنی* می نشست! شاید لااقل به حکم اسم دانشگاه می تونست اعتبار بیشتری برای خودش دست و پا کنه...البته از نظر کسانی که دربند نامها هستند!نگاه کن اینجا هم باز بحث اسم بود!! 

نمیخوام وارد خیلی جزئیات بشم...اون چیزایی که دیدم و گاهی این اسم حرمت دار برام لکه دار شد! ولی... 

نمیتونم بپذیرم...نمیتونم و نمی خوام که عزت قشنگترین اسم بچگیهام زیر سوال بره...کاش بشه که هممون بتونیم به  سرنوشت خودمون احترام بذاریم و انگشتهامون روز ۲۲ خرداد رنگی بشه!

چهارشنبه 6 خرداد ماه سال 1388

خونه اول خواهرم اینا رو خیلی دوست داشتم همینجور که الان دارم! هنوز وقتی از اون کوچه رد میشم پرده گلبهی اتاق خوابشون که ندا گذاشت برای صاحبخونه جدید منو می بره به یه وادی دیگه...یادش بخیر...اونجا خواب آرومتر...کتاب خوندن معنادارتر اصلا بیهوده چرخیدنش هم قشنگ بود! نمیدونم چرا حتی با در و دیوار اونجا هم اخت بودم!نمی دونم...شاید به خاطر اون پنجره بود...پنجره ای که میدیدم خواهرم بعد از رفتن همسرش یا من یا مامان پشت اون برامون دست تکون میداد تا از خم کوچه محو بشیم...و من توی فرداها خودمو می دیدم کنار یه پنجره ای که شبیه اون بود!

خونه خودمونو خیلی دوست دارم...خودم خواستم که اونجا کلبه کوچیکمون نشه...اما دلم پنجره میخواد...پنجره هایی که رو به هیچ مسیری باز نشه و معنای انتظارو نتونه هجی کنه و لذت چشم به راه دوختن رو نتونه بهت بده پنجره نیست که یه شیشه ی معمولیه... 

آره...

   1      2      3      4      5      6    >>