X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1388

۴۶

ویار دارم...دلم یه سیر گذشته میخواد و دو مثقال بچگی! از اینکه به بعضیا نگاه کنم استفراغم میگیره...هیچ وقت این قدر دل و روده ام بازی در نیاورده بود...شکمم هی بزرگ میشه...توی اون جنین کینه داره رشد میکنه...میترسم از ۹ ماه دیگه که به دنیا بیاد!  

------------------------------------- 

 

داشتم خودمو مرور میکردم...هی رسیدم سر خط...هی سُر خوردم ته خط! هی نگاه کردم این خطو...چه پیچ و تابی! شاید هیچ کسی ، آره هیچ کسی نمی تونه بفهمه نغمه منرو...حتی اگه کل کتابای موسیقی عالم رو بخونه حالیش نمیشه! آخ که چقدر بعضی وقتا نفهم بودن خوبه! 

 

-------------------------------------- 

 

سعی میکنم...از آشپزخونه تا اتاق خواب! نه ۷ بار بلکه خیلی بیشتر! اما صفایی نمی برم جز وقتی که صدای زنگ میاد...! زنگی که تازه عوض شده...یه عشق تنها آدمی که همیشه پشت دره... 

--------------------------------------  

کلی دلم میخواد بنویسم...کلی حرف دارم...اما یه عادت بد اومده و شده همخونه وجودم...لونه کرده توی همه سلولام...نمیذاره بگم...مهر خفقون رو میزنه روی دهنم...آخ چقدر حس بدیه حرف داشتن و نگفتن...نه دکتر ، همیشه هم حرفای نگفتنی سرمایه ی دل نیستن! 

 

-------------------------------------- 

 

بدم میاد از آدمایی که اتیکت براشون مهمه! از آدمایی که یه چیزای عامه پسند رو دوست دارن...از آدمایی که کلیشه ها نقش زیادی توی زندگیشون داره...از آدمایی که خیلی سطحی دوستت میدارن و خیلی سطحی ازت بدشون میاد...اما در مقابل...آی خوشم میاد از اونایی که چیزای خاص  دلشونو می لرزونه...چیزایی که توی دکان هیچ عطاری پیدا نمیشه... 

چقدر این روزا مسافت بد اومدن و خوب اومدنم کم شده! و من چقدر غمگین میشم!