X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 8 مرداد‌ماه سال 1388

روزمره نگاری های دخترک تخس سابق و خانوم دغدغه مند امروز!

گاهی اوقات حکایت زندگی جمع کردن برگهای سبزیه که با عشق روزی بذرشون رو کاشته بودی اما حالا در شوق پاییز اونها رو تند تند می ریزی توی سطل آشغال!   

لحظه ها همیشه اونجور که تو مایلی بهت نگاه نمیکنن مهم اینه که تو چه جوری ببینیشون! روزمره حرف اول و آخر این روزای منه...روزمرگی برای دخترک تخس ته تغاری که همیشه خدا هر چی دوست داشت براش آماده میشد واژه قشنگی نیست...دست و پا زدن توی تکرار برای دخترک مغرور همیشه با حواسی که دوست داشت اسمش حواس پرت باشه دوست داشتنی نیست... 

دفترچه خدا این روزا پره از اسم من! اینو خوب میدونم...دیگه اینقدر باهاش حرف زدم که فکر نکنم جای خالی مونده باشه...اما حرفام - تو فک کن دعاهام! - بدجوری یه طرفه شده...یه زمانی بود واژه از دهنم در نیومده ملائک شنل سبز موفقیتم رو تنم میکردن اما حالا...خدا جون...حتی ریزریزترین خواسته های منم دوست نداری بگی : اجابت!ها؟! چرا؟ بد بودنم که برای خودم مسجله...اما خودمونیم بین این همه بنده ای که درست کردی فقط منم که از همه بدترم؟! آخه بی معرفت...ما که با هم دوستیم...این رواست؟ خب دلم میگیره...چند روز اومدم باهات قهر کنم بدجور جوابمو دادی...آخه چیکار کنم که دل صاحب مردم یکم فقط یه ریزه آروم بگیره که تو دونستی که ازت ناراحتم ها!؟ حکایت بدیه ها...هر چی زحمت بکشی می زنن زیر گوشت...هر چی محبت کنی انگار نکردی...ای خدا...اینا به کنار...دم به دقیقه...بی خیال! خودت میدونی دیگه! اگه خدا هم نبودی از بس برات گفتم همه رو فوت آب میشدی!حیف که دوستت دارم... 

هر کاری هم بکنی...هر کاری هم بکنی...دلم خوشه به مادر و پدر و خواهری که دارم و همسری که مهربونترینن...که فداکارترینن...که ... بگذریم...