۴۵

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز هم دست های حاضرین بالا رفت. این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.

نظرات 4 + ارسال نظر
روی رد رویاها ... جمعه 26 تیر‌ماه سال 1388 ساعت 17:28 http://www.bacheshatty.blogfa.com

به احترام "تـــو" ...

اول گفتم :

از هراس بازنگشتن نمیروم



...



آخر فهمیدم :

بازنگشتن، زیباترین حکمت رفتن است.





پشت سرم کوچه را تر نکنید ...

باز نخواهم گشت!

دنیا چهارشنبه 31 تیر‌ماه سال 1388 ساعت 00:20

سلام...چه خوب بود دختر عمه . خوبی ؟

[ بدون نام ] پنج‌شنبه 4 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 09:52

[ بدون نام ] پنج‌شنبه 4 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 09:52

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد