X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 15 تیر‌ماه سال 1388

۴۴

این روزا یه چیزای کوچیکی باعث میشه بهونه ای به دست بیاری برای خندیدن که جای خنده داره! این روزا چیزای پیش پا افتاده ای می تونه ذهن تو رو از درگیری بزرگی که مغزت و از همه مهمتر روحت برای خودش داره ، بیرون بکشه که عجیبه...این روزا حتی ترسیدن از یه سگ پشمالوی کوچولو که به پاهاش کفش با خلخال بستن هم می تونه بامزه باشه...این روزا دیگه به مردمی که اعصابمو خورد میکنن توی خیابون فحش نمیدم(البته توی دلم!)...این روزا وقت کمتری برای تجربه کردن آشپزی های جدید میذارم...این روزا بیشتر پای نتم...این روزا از باشگاه رفتن اونقدر لذت نمی برم مثل روزای اولش ، به حدی که فشارم می افته و قندم افت پیدا میکنه و چشمام سیاهی میره و نفسم به شماره می افته...این روزا به خاطر عمل دست مامان خیلی وقتا دختر خونه شدم و سعی کردم یه ذره برای عزیز دلم زحمت بکشم... 

این روزا با روزای قبل من خیلی فرق میکنه...این روزا غریبه نیست ولی غریبه ها زیاد شدن...اونایی که عکسشون ، چهرشون رو میشناسم اما دلاشون و اعمالشون یه فرسنگ با اونی که یه ماه پیش ازشون توی ذهن داشتم فرق داره...  

این روزا فقط دلخوش به دعاهای از ته قلب مامان و بابا هستم برای آینده ای که نمی دونم چه رنگیه...

این روزا همه غم می خورن...ما هم همینطور...