X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 4 تیر‌ماه سال 1387

۱۸

دلم میخواست مادربزرگهایی داشتم از آنهایی که همه دلشان می رود برای اینکه هم صحبتشان شوند...اما من از به دنیا آمدنم تنها یک مادربزرگ داشتم...مادربزرگی که حالا خیلی وقت است مریض است و اصلا عاطفه اش را انگار بلد نیست خرج کند...

من دلم مادربزرگی می خواهد که لحظه شماری کنم تا امروز برسد و اولین نفر باشم که تبریک گوی احترام نامش هستم...اما من اینچنین مادربزرگی ندارم!

اما...

من مادری دارم که قسم می خورم بهترین ِ مادران روی زمین است...حتی نه یکی از آنها بلکه بهترینشان! اصلا خدا به خاطر مادر من بود که بهشت را به مادرها هدیه کرد...مادر من آنقدر مادر است که می مانم برای هجی کردن نامش...مادر من مادر نیست بلکه من فرشته بودنش را از نگاهش فهمیده ام بارها، آنقدر دوستمان دارد که هیچ کسی اینگونه ما را نمی خواهد...آنقدر فداکار است که واژه های پاک دنیا را باید از خصوصیات او برگرفت...

مادر من ماه است...مادر من به رقم آنکه آنقدر مریض است که گاهی در خلوت برایش ساعتها گریه می کنم بدون اینکه کسی جز در و دیوار و سررسید کوچکم بفهمد اما هیچ کسی این را نمی داند! حتی رخت خوابهای خانه شان هم مادرم را ندیده اند که هنگام کسالت تن به آسایش بسپارد چون برای دیگران وزنه ی سنگینیست...مادر من اما ، خدا را دارد...یادم است دفترچه ی خاطرات سال اول دبستانم را که مادر برایم تهیه کرده بود...به روش آن سالها سوالی بالای سر هر صفحه نوشته بود تا دوستانم جوابگو باشند...و خودم نیز...یک سوال بود: بزرگترین آرزویتان چیست؟ وقتی مادر این سوال را از خودم پرسید گفتم : بزرگترین آرزوی من این است که مادرم به آرزوهایش برسد...هنوز هم ثبت شده بر تن دفترچه...

مادر اسوه است...اینگونه مادری نیست...به خدا نیست...به نام فاطمه قسم نیست...

خدایا آنقدر برایم حفظش کن که به خاطر وجودش بمیرم و نبودش را نبینم...