X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 27 دی‌ماه سال 1386

۱۰

سلام بر کودکی...

سلام بر دنیای ابرهای سرگردان که این روزها نه ، بلکه روزهای زیادیست در یادش هستم...

گذشت...گذشت و نامش شد گذشته...و می گویند که باید گذشت...اما نمیشود از روزگارانی که خدای دخترکی 5 ساله ، ابری بزرگ بود در آسمانی تماما آبی...ابری که چشم داشت...ریشی بلند و سفید...چشمانی خندان...و لبانی متبسم تر از ایام بزرگی!رد شد! دخترکی که روی پله ی سنگی جلوی اتاق مادربزرگ می نشست و خیره به خدایش می شد و حرفهایی می زد که شاید در دکان ذهن هیچ کودک همسال خودش پیدا نمی شد! کودکی که بلد نبود کودکی کند و بزرگ شد...بزرگ شد و بزرگ ماندن را سخت دید چقدر!سخت...

کودکی که خاطراتش را هنوز لای دستمال آبی فیلم گلنار پیچیده و همیشه با خودش دارد! گلنار...ترس...خوف...خرس...خرس زمان اما همیشه هست...خرناسه هایش گوشهایش را اذیت می کند...

دخترکی که یادش می افتد به خانه ای قدیمی...خانه ای با حیاطی بزرگ...با تختهایی چوبی در دو طرف باغچه...که کودکی های بچه های فامیل در تاریکی شب به قایم باشک بازی ها در زیر و کنار ماشین های پارک شده در آن حیاط ختم می شد...به بازی...به تاب خوردن میان درختانی که حالا نمی داند آیا هنوز زنده اند مثل خاطراتشان یا نه...

سلام بر کودکی...بر خودم که دلم پر می کشد برای لی لی های تو حیاط کوچکمان...که خواهر حرص بخورد از نقش گچ روی زمین...که ساعتها زل بزنم به تخته ی سیاه و گچی که در دستم بود و سنی که هنوز 7 سال را پر نکرده بود اما برای خودش معلمی بود!

به آرزوهای کودکانه که شاید محال نبودند اما تصمیمهای کودکانه در بزرگی گرفتن آنها را مهر محال زد!

کاش می شد یکی آن را به من هدیه می کرد...فقط یکساعت می شدم همان دخترک گندم روی مو آشفته ای که همیشه لختی گیسوانش چشمهایش را اذیت می کرد...دخترکی که عاشق کارتن یونیکو بود و لقب بچه سنگ را خواهرش به خاطر همین زلفهای همیشه رهایش به او داده بود...آرزوی محالی بود نه؟ برایم می خرید؟!